تبليغاتX
امام زمان -
ظهور حق

دختر خوش باور


دختري گول خور و خوش باور

زه ره مدرس‍‍ه مي كرد گذر

 

روزي اندر سر راهش بگرفت

بلهوس عاشقكي زود گذر

خواند بر او دو سه سطر از عشق

كرد او را زه ره راست بدر

 

دخترك كرد فراموش همه

پند ارزنده سخن هاي پدر

 

بخفا از پدر و مادر خويش

وعده اي داد به آن عاشق شر

 

چون برآورد شد آن عده بد

چشم بگشود به خود كرد نظر

 

گفت هيهات زه بخت سيهم

زانكه شرم و شرفم گشت هدر

 

گريه مي كرد و همي گفت به خويش

زه چه رفت از نظرم حرف پدر

 

گفت لعنت به خود اي دختر بد

دختر خائن و زشت و خود سر

 

هرچه مي گفت پدر از ره پند

گويا بود دو گوشم همه كر

 

بارها گفت پدر با من پست

نخوري گول هوس هاي گذر

 

عاقبت عشق و هوس خوارم كرد

عمر با عزت من داد هدر

 

الغرض خاك سيه بر سر كرد

داد بر باد همه عزت و فر

 

هان تو اي دختر معصوم و تميز

عفت تو است به از پاكي زر

 

مادر خود تو بدان محرم خويش

تا نيايد به رهت بيم و خطر

 

هرچه از فكر،تو بر سر داري

زود كن عرضه به مادر دختر

 

هرچه در راهگذر مي شنوي

نكني هيچ كدامش باور

 

خواهش كوي و گذر بلهوسي است

بايدت سخت از آن حذر

 

عبرتي گير از آن دختر پست

كه چه سان كرد از آن راه ضرر



 

 

قدرت فاحشه

حضرت باقر(ع) فرمود:

در بني اسرائيل زني هرزه با ظاهر خود جوانان را به خود مي كشاند و گمراه مي كرد.

يكي از همان جوانان به دوستانش گفت: اين زن آنقدر زيباست كه فلان عابد را نيز فريفته خود خواهد كرد.آن زن وقتي اين حرف را شنيد گفت: بخدا قسم تا او را منحرف نكنم به خانه باز نمي گردم.

هنگام شب او به خانه عابد رفت و در را كوبيد، گفت من زني بي پناهم امشب را در خانه خود جاي ده.

عابد امتناع كرد اما زن گفت:چند نفر جوان مرا تعقيب نمودند، اگر راهم ندهيد از چنگشان خلاصي نميابم. عابد چون موقعيتش را ديد براي حفظ ناموس از چنگال اهريمنيان، در را باز كرد، و زن وارد شد.

آن زن همين كه داخل خانه شد فورا لباس خود را از تن در آورد و اندام دلرباي خود را در جلوي ديد عابد قرار داد، چشم عابد به اندام زيبا و دلفريب زن افتاد و چنان تحت فشار غريزه جنسي قرار گرفت كه بي اختيار دست خود را جلو برد و بدن لطيف زن را لمس كرد، در همين حال ناگاه به خود آمد و متوجه گناه خود شد، در اين هنگام به طرف آتش رفت و دست خود را بر آن گذاشت و شروع به سوختن كرد، زن پرسيد چكار مي كني. گفت:دستم خودسرانه كاري كرد و من دارم آن را تنبيه مي كنم.

زن كه طاقت ديدن اين منظره را نداشت از خانه عابد بيرون رفت و در را چند مرد را ديد و به آنها گفت: فلان عابد را دريابيد او در حال سوزاندن خود است. وقتي رسيدند قسمتي از دستش سوخته بود.   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 9:39  توسط محمود جنامی |